تودیع
شعری از مرتضی شمسآبادی
به چشمت چشم میدوزم
به رویت، واژهات، لبخند و تصویرت
به چندین بار و چندین روز گوشِ دل سپارم حرفهایت را
نمیآیی...
از اول باز میخوانم
تمام جملههایت، شعرهایت را
تمام نامههایی که ندادی و
تمام حرفهایی که نگفتیام
نمیآیی...
به چشمِ جان ببینم عکسهایت را
که در آنها نبوده هیچ جایی از برای من
و چشمِ پرسش و اما-اگر دارم به آنهایی که در عکسِ تو همراهاند
چه کم بودم ز آنها کاو نبودم من...
نمیآیی...
به هر شبواژه شبلحظه
به هر هنگامِ صبحِ گاهْ بیهنگام میخوانم تو را بلکه ببینم باز رویت را
دریغا تو...
نمیآیی...
تو را عادت شده تا بیخبر بگذاریام؛ باشد
تو را عادت شده تا بیسحر بگذاریام؛ باشد
تو را عادت شده تا بیگلایه، بیدلیل و حرف و شکوایه تو را باشم؛
تو را باشد
و من را عادتِ پیجویی از احوال تو، عادت
نمیآیی...
تمام سالهایی که گذشته است و مرا دیگر نمیآید
به سر، اندیشهام بودی و در دل، داشتم امید روزی را که میآیی
خودت
بیآنکه چیزی گویمت یا گویدت آهی
تمام لحظههایی که
تصویرت نگه کردم که جایی خارج از تصویر بینم از تو و حالت
گذشته است و سپیدهست عمرِ بگذشته
نیامد از تو گهگاهی
ندایی
واژهای
آهی
نمیآیی...
خیالِ خام من را پُخته کرد این آروزهایی که راهی نیستش تا واقعیتْ لحظهای، باری
خیالم خام بود و تو
نمیآیی...
تو را خوش باشد آن کس را که یار و همرهِ هموارهات دانی
و میمانی به پای پاقدمهایش
تو را خوش باد آن چیزی که پیشِ روی خود داری و
خوش باشد هر آن چیزی که از احوال تو بگذشت بسیاری
گمانم این خطای بیخطا از جان و دستم بوده بسیاری
که بسپردم تو را و سویت آوردم
چه جای شِکوه یا لبخند وقتی که
چه خواهم من
چه خواهی تو
نمیآیی...
مرا این هم قبول از تو...
ندارم هیچ اصراری
ببخشایم اگر رنجاندمت با سطرهایی کهنه-تکراری
سلامت باد چشمانت
سلامت باد عطر تنْ لباس و جام گیسویت
سلامت جانت و آری
تو را باشد سفرها بیخطر، خوش
مقصدت پُرگُل
تو رو... آری...
و میدانم اگر رفتی ز من کاو سالها رفتی...
دگر اینجا نمیآیی...